الله اکبر ,صدای اذان

پایان شب سیه ؟؟؟

:: پایان شب سیه ؟؟؟
الله اکبر ,صدای اذانهمه جا سکوت است ساعت ده دقیقه به پنج بامداد است صدای اذان در شهر پیچیده. دلم میخواهد گریه کنم.

دنیا زیادی بزرگ شده است؟ خدا!!

 یا ما زیادی کوچک؟؟ 

ادم ها, که تمام پیکرشان درد باشد ,که فردایشان خاکستری باشد ,چشم و دلشان به قهرمانانشان خوش است. 

حالمان ,با حال خوش انان خوش است.

 خدایا !!!پیکرمان درد است و فردایمان خاکستری ,حال قهرمانمان هم خوش نیست .

صدای اذان در شهر میپیچد الله اکبر. 

 چشم هایم را میبندم شاید فردا روز روشنی باشد این را موذن مژده میدهد الله اکبر.

 

 

ل.خ

 

 

المپیک2016

شب مدال نگرفتن بهداد سلیمی در رشته وزنه برداری

منبع اصلی مطلب : جامعه ی من
برچسب ها : الله اکبر ,صدای اذان
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : پایان شب سیه ؟؟؟


جامعه ,رسانه ,جناب ,مردم ,خواست ,گویی ,فضای مجازی ,گویی تنها

جناب خان رسانه ی ملی ایران

:: جناب خان رسانه ی ملی ایران
جامعه ,رسانه ,جناب ,مردم ,خواست ,گویی ,فضای مجازی ,گویی تنها 

انجا که که وسایل ارتباط جمعی که در این جا بحث بر سر روزنامه_ رادیو و تلویزیون در ایران است, نمی توانند وظایف خود را بدرستی انجام دهند. انگاه که پخش خبر و اطلاع رسانی شان سریع و بی طرفانه و اگاهی بخش اتفاق نمیفتند و تحلیل وقایع , تشریح انان به اگاه سازی انسان ها از ضروریات زندگی(ساروخانی:1386,91) نمی انجامد, وقتی به جای نزدیکی سلیقه ها ,خواست ها و انتظارات تمامی ساکنان یک جامعه(همان,87)و همچنین به جای ناپدید کردن خرده فرهنگ ها , و فرهنگ های خاص وایجاد زمینه های همبستگی ملی و تقویت روحیه جمع گرایی و بالا بردن مشارکت اجتماعی و در نتیجه ان افزایش قابلیت زندگی افراد در جمع با درک دیگران اتفاق نمیفتد , پس باید خارج شدن این رسانه ها از چرخه تبادل اطلاعاتی جامعه را پذیرفت.

رسانه های ما( رادیو و تلویزیون_ روزنامه) انعکاس دهنده خواست و نیاز جامعه ما نیستند در ایران ,از انجا که رسانه ها دولتی هستند مردم انعکاس نظراتتشان در رسانه ملی را باخبر کردن مسولین از شرایط جامعه میدانند. و گویی تنها راه ارتباط مردم و مسولین انتشار اخبار جامعه از زبان مردم است نه اخبار تنظیم شده مورد نظر رسانه ای ها , از این نظر رسانه ها در ایران گویی با جامعه کاملا بیگانه اند. کاری که رسانه های جمعی در ایران انجام نمیدهند انعکاس خواست جمعی, افراد جامعه است در نتیجه افرادبه سراغ فضای مجازی میروند در فضای مجازی سریعتر از اتفاقات مطلع میشوند و بعد تحلیل تحلیگران و صاحبان نظر را میخوانند و بعد امکان ان را دارند که بر اساس یافته های خود, اظهار نظر کنند. و حتی در صورت لزوم با برپایی کمپین با کمک همفکران خود حرکتی هماهنگ در خصوص موضوعی خاص را هدایت کنند .

 

اما این روزها مخصوصا در این ده روز اخیر, ما شاهد اتفاقی در تلویزیون ایران هستیم و ان هم به دوش کشیدن تمام وظایف رسانه ای بزرگ و احتمالا ملی ( صدا و سیما)توسط یک عروسک . به نام جناب خان. 

در برنامه خندوانه رامبد جوان هیچگاه به بیان مسایل پیش امده در جامعه نمیپردازد اما به کمک جناب خان بی پرده خواست و نظر جامعه بخصوص جامعه ی تحصیلکرده و طبقه متوسط ایران را بیان میکند این روزها کلیپ های جناب خان دست به دست میچرخد انگاه که گویی تنها شهروند این مملکت است که قدرت و توانایی بیان اعتراض خود را از اتفاقات جامعه ان هم در رسانه ملی دارد. 

انگاه که به طراحی لباس کاروان المپیک اعتراض میکند و داشتن یک تیم فوتبال را حق دختران ایران میداند یا انجا که ادبیات زشت و ناپسند رورنامه ای را مورد نقد قرار میدهند و به عادی شدن و رواج این گونه از ادبیات در جامعه هشدار میدهد.

امروز جناب خان عزیزترین شهروند ایران است چون زبان نداشته مردم در رسانه ملی حساب میشود.

بیانت همیشه بی ترس و لکنت جناب خان ایران , زمستان هرچقدر سرد باشد همین که لبو فروش ما, توباشی, تنمان گرم میشود.

منبع اصلی مطلب : جامعه ی من
برچسب ها : جامعه ,رسانه ,جناب ,مردم ,خواست ,گویی ,فضای مجازی ,گویی تنها
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : جناب خان رسانه ی ملی ایران


زندگی ,تمام ,جمله ,خواهر ,دوست ,دوستت ,دوستت دارم ,دوست میدارند ,دارم خواهر

برای خواهر دهه هفتادی ام

:: برای خواهر دهه هفتادی ام
زندگی ,تمام ,جمله ,خواهر ,دوست ,دوستت ,دوستت دارم ,دوست میدارند ,دارم خواهردوستت دارم خواهر بیست ساله ام. 

دوستت دارم چون واژه هایی را میشناسی و با ان اخت داری که من سالها با ان بیگانه بودم. 

(چون دوست دارم) این جمله ی طلایی زندگی توست. تمام علایق و احساساتت, تمام روش و راه زندگی ت, تمام ارزوهایت, تمام اصل وجودی ت ,براستی و صداقت در این جمله خلاصه شده , همان جمله ی مشهوری که در پایان همه ی سوالهاییمان که چرا این کار را میکنی؟ و چرا ان کار را نمیکنی؟ پاسخ میشنوییم.

من و هم نسلانم هیچ وقت یاد نگرفتیم و هیچ وقت قدرت بیان این جمله را نداشتیم.

ما یاد نگرفتیم ارامش و اسایشمان شاید در این نگاه است که اگر فرد فرد جامعه بی انکه به یکدیگر امر و نهی کنند به انچه دوست میدارند بیندیشند و عمل کنند و به انچه دیگران دوست میدارند احترام بگذارند زندگی و دنیا بهشت میشود.

ما اموختیم که همه شبیه هم فکر کنیم و اگر کسی جز ما اندیشید اورا از راه رفته اش بازگردانیم .

ما با تصور دانای کل بودن خود قصد تسخیر عالم را داشتیم و حالا در این دنیایی که برای خود و دیگران ساخته ایم اسیر شده ایم.

میدانیم اشتباهی روی داده اما نمیدانیم چگونه درستش کنیم. اصلا ما توان اعتراف را نداریم اعتراف به اینکه تمام این سی سال عمر را فقط با دیدی سیاسی به دنیا نگاه کردیم فقط سیاه و سفید, فقط خوب و بد, و ما واقعا چرا همیشه سفید بودیم؟ خوب بودیم؟ در خیالمان , که اگر بودیم ,پس چرا در حال حاضر اینجا ایستاده ایم گیج و سردرگم.

خواهر جانم برو . راهت درست است همین که در امروزت زندگی میکنی مهمترین اصل زندگی را دریافتی مهم نیست اینده چه میشود.

کاش بتوانم بتوانم چون تو باشم در حال زندگی کنم.

دوستت دارم .

خواهر سی ساله ی تو .

منبع اصلی مطلب : جامعه ی من
برچسب ها : زندگی ,تمام ,جمله ,خواهر ,دوست ,دوستت ,دوستت دارم ,دوست میدارند ,دارم خواهر
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : برای خواهر دهه هفتادی ام


روابط ,همخانه ,دانشگاه ,ایدز ,جامعه ,تصور ,هلال احمر ,جنوبی همخانه ,دوست جنوبی ,مراجعه کردیم ,ایجاد روابط ,دوست جنوبی همخانه

اموزش _ روابط جنسی._پیشگیری

:: اموزش _ روابط جنسی._پیشگیری
روابط ,همخانه ,دانشگاه ,ایدز ,جامعه ,تصور ,هلال احمر ,جنوبی همخانه ,دوست جنوبی ,مراجعه کردیم ,ایجاد روابط ,دوست جنوبی همخانهترم چهارم دانشگاه ,همراه با دوتا از بهترین دوستانم به دنبال اجرایی کردن ایده ای رفتیم که همواره مسله ی مهم برایمان بود .

مسله ای که پیش از ان بخاطر ملاحظات اخلاقی , عرفی هیچ وقت به ان پرداخته نشد و حتی اجازه نزدیک شدن به ان را به ما نمیداد و ان مسله روابط جنسی و ان هم از نوع پر خطر و پیامدهایش بود. 

در تصور ما ایجاد روابط میان افراد تنها به منظور ارضا نیاز خود و درحالی که هیچ اطلاع و اگاهی از سلامت یکدیگر ندارندو البته راه های ایجاد روابط کم خطر را نمیدانند. بسیار ترسناک بود.

به تصورمان دانشگاه به عنوان مکانی علمی و دانشجویان به عنوان اعضای تحصیلکرده و جوان جامعه بهترین ملاک هایی بودند که امکان بیان موضوعات اینچنینی را فراهم میکرد. 

انچه تصور میکردیم این بود که در هر دانشکده ای ایستگاه دانش بر پا شود که با کاغذ های تبلیغاتی اطلاعات مفید به دانشجویان داده و فردی مطلع در صورت لزوم پاسخگوی سوالات باشد در عین حال که از پزشکان هم برای تشریح تفکیک روابط جنسی سالم و ناسالم کمک بگیریم و بعد به بررسی جامعه شناسانه و روانشناسانه پیامدهای این گونه روابط بپردازیم. 

ما در خیالمان با انجام این کارها به دنبال پیشگیری از بیمارهای واگیر و خطرناکی چون ایدز بودیم تصور میکردیم باعث میشویم در صورتی که روابطی هم برقرار میشود طرفین سلامتی همدیگر را بخطر نینداخته و مسله ی اجتماعی جدیدی را برای جامعه بوجود نیاورند.

و ما با ایده (پیشگیری از گسترش ایدز در روابط جنسی پرخطر)

به هلال احمر استان مراجعه کردیم در کمال ناباوری مسولین مربوط در هلال احمر از طرح ما بسیار استقبال کردند و حتی با حسرت عنوان میکردند که در این سالها هیچ نهاد دولتی یا خصوصی در مورد هیچ مسایل اموزشی از انان کمک نگرفته است 

انها حتی عنوان کردند هزینه های این طرح از برشور های تبلیغاتی تا هماهنگ کردن با پزشکان و مددکارها و روانشناسها را خود به تنهایی به گردن میگیرندو لازم نیست در این زمینه دانشگاه هزینه ای را متقبل شود و انها برای شروع و انجام این کار تنها منتظر یک دعوت نامه از سوی ریس دانشگاه یا دانشکده میمانند.

بعد از ان به دانشکده مراجعه کردیم و این طرح و روند طی شده در هلال احمر را به اطلاع یکی از اساتید رسانده با این تصور که این ایده از سوی گروه علوم اجتماعی مطرح شود و به موافقت ریس دانشکده برسد و مقدمات اغازین کار اماده گردد.

وقتی ایده را و هدفمان از مطرح کردن طرح را بیان کردیم استاد با صورتی سرد در حالی که سرش را از میان برگه های روی میزش بلند میکرد گفت؟؟ ایدز؟ برپایی طرحی به این بزرگی بخاطر پیشگیری از ایدز؟

بهتر اطلاعاتتون بیشتر کنید مشکل الان جامعه ما و البته دانشگاه ما اعتیاد نه ایدز.

و اینگونه بود که طرح ما مسکوت ماند

 

 

دوسال بعد , درست در ترم اخر دانشگاه . دانشجویی ترم دومی همخانه ی ما شد ما پنج دانشجو ترم اخر و او دانشجویی سال اولی. در ابتدا روابطمان با او عادی بود تا انکه 

امد و رفتهای وقت و بی وقت دوستش اعتراض همخانه ها را بهمراه داشت. 

دوستی که بر اساس گفته های خودش از مشکلات خانوادگی رنج میبرد و در واقع برای فرار از ان مشکلات . بابلسر را برای ادامه درس خود انتخاب کرد و از جنوب کشور راهی شمال کشور شده بود.

رفتار های دوست جنوبی همخانه ای مان عادی نبود این عادی نبودن همه را نگران میکرد . تا انکه یه شب همخانهای حتی برای خواب عم بخانه نیامد.

ما بتصور انکه با دوستانش به خوابگاه دولتی رفته اسوده بودیم اما برخلاف تصور ما با روشن شدن هوا همخانه ای به خانه باز گشت در حالی که بشدت ترسیده بود 

بعدها مشخص شد شب قبل راهمراه با دوستش ودر ویلاهای شهر و در کنار مردان مسافر گذرانده است.

از ان روز ورود دوست جنوبی همخانه ای , که برخلاف همخانه ای ما ,گویی سابقه ای طولانی در گذراندن شب در ویلاها را داشته به خانه مان ممنوع شد.

من بعد ان دیگر هیچ گاه ان هم خانه ای و دوستش را ندیدم و اطلاعی از سرنوشتشان ندارم

اما این روزها که صحبت افزایش میزان ابتلا به ایدز در جوانان و تغییر راه انتقال ان از اعتیاد به روابط جنسی را میشنوم, این روزها که صحبت از ایجاد مراکز بهداشت ویژه برای زنان روسپی است و البته حمله های منتقدان به ان,

 

یاد ایده و طرح دوران دانشجویی مان افتادم یاد ان استاد که بتصورش اعتیاد از ایدز خطرناکتر و با اهمیتتر بود,یاد همخانه ای و دوستش .

نمیدانم واقعا مسولین نمیدانند در این جامعه ما چه خبر است یا خود را به ندانستن میزنند؟؟

 

منبع اصلی مطلب : جامعه ی من
برچسب ها : روابط ,همخانه ,دانشگاه ,ایدز ,جامعه ,تصور ,هلال احمر ,جنوبی همخانه ,دوست جنوبی ,مراجعه کردیم ,ایجاد روابط ,دوست جنوبی همخانه
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : اموزش _ روابط جنسی._پیشگیری


شهرزاد ,تمام ,سیاست ,زندگی ,محبت ,داشته ,داشته باشد ,بدترین شرایط ,تاثیر سیاست

شرحی کوتاه بر قصه های شهرزاد

:: شرحی کوتاه بر قصه های شهرزاد
شهرزاد ,تمام ,سیاست ,زندگی ,محبت ,داشته ,داشته باشد ,بدترین شرایط ,تاثیر سیاستدر سالهای دانشجویی همواره در 

بحث تاثیر سیاست و عملکرد دولت ها بر زندگی اجتماعی مردم در کشورم معتقد بودم در ایران همه ی زندگی ما تحت تاثیر سیاست است و این دولت مردان و اهالی سیاست هستند که سرنوشت مردم را ,ما جوانان را ,رقم میزنند.

 

امروز که فصل اول شهرزاد تمام شده من بیشتر بر نظر ده سال پیشم تاکید دارم. 

راستی که کودتای 28 مرداد چه کرد با سرنوشت ادم های ان زمان .

هر وقت مادرم و دوستان هم دوره ای ش را میببینم ,فکر میکنم, اگر انقلاب فرهنگی نمیشد, اگر دانشگاه هارا ,تعطیل نمیکردند ,مادرم با ان همه شور و اشتیاق دانستن و اموختن امروز کجا بود؟.چقدر میتوانست سرنوشتی متفاوت داشته باشد . شهری کوچک و سیاست زده برای یک دختر مشتاق علم و اموختن صبر نمی کرد تا دانشگاه ها باز شود و پله پرش او گردد . 

مانند انچه در 8 سال پیش, روی داد و باز بسیاری را مجبور به کوچ اجباری کرد و اواره از شهر و دیارشان .

چه دختران و پسرانی که دست از درس و دانشگاه کشیدند و چه خانواده هایی که از ادامه تحصیل فرزندانشان جلوگیری کردند و یا مانع از اشتغال دخترانشان شدند.

و باز سیاست چه کرد با انبوهی از استعداد ها و خلاقیت های رنگارنگ جوانان.

در تمام طول تاریخ,

چه ازدواج هایی رخ داد و چه کودکانی مانند کبیر پا به این دنیا گذاشتند تا امید فرداهای مادرانشان باشند.

شهرزاد فرزندش پسر شد امیدکبیر. تا باز هم یاد اوری کند در ایران همواره پسر باید میراث دار خانواده باشد و ادامه دهنده نسل .

انوقت که شیرین مجنون داستان, کودک بود را هیچ گاه ندیدیم اما نگفته پیداست که محبت ها دریغ شده از او ,نه محبت مادرانه, که محبتی پدرانه. انگاه که لازم بود اقتدار و بزرگی را از لابه لای توجه پدر بیاموزد و نیاموخت از انجا که اعتماد به نفسی برایش باقی نماند تا همچون شهرزاد در بدترین شرایط زندگی باز هم رمق بلند شدن و تصمیم درست گرفتن داشته باشد . شیرین داستان در حقش ظلم شد. انگاه که پدرش عاشق مادرش نبود و محبتی خالصانه نثارش نکرد که اگر مادر محبت مرد را میدید زنانه عاشقی کردن را به دخترش میاموخت.

بزرگ اقا بتصور داشتن دو پسر , دخترش را رها کرد بی انکه لحظه ای بیاندیشد که این دختر شاید روزگاری تمام دم و دستگاه اورا باید اداره کند و یا تربیت کننده نسلی باید باشد که قدرت این کار را داشته باشد.

زنی سرکوب شده از استعداد و عاطفه و اعتماد به نفس چه انسانی تربیت کند برای اینده؟

قباد اما گرفتار ابهت بزرگ اقا بود . مثل دهه شصتی ها که پدرانشان انقلاب کردند و شاه را بیرون. از دیوار سفارت بالا رفتندو بعد, هشت سال جنگیدند .یعنی تمام کارها و اتفاقاتی که ممکن بود در طول تاریخ یک کشور ,اتفاق بیفتد برای پدران و مادران ما دهه شصتی ها روی داد, حالا بزرگترین موفقیت های دهه شصتی ها کوچکترین موفقیت پدرانشان نیست هیچ وقت به چشم نمیایند هیچ وقت تشویق نمیشوند هیچ وقت مسولیتی مهم به انان داده نمیشود فقط هستند باید باشند چون هم تعدادشان زیاد است هم باید نسل های اینده یک کشور را بسازند. 

بقول شهرزاد: قباد طفلکی من. 

نه میتواند تصمیمی بگیرد نه قدرت اجرای تصمیمی را دارد چون نه اعتماد به نفسی دارد و نه پشتوانه مالی و اجتماعی و نه سطح معلومات کافی .

از خانواده اعیان است اما مانند عیان ها رفتار نمیکند بیجا و بیدلیل غیرتی میشود و بدهنی میکند شاید برای اینکه بگویید هست و قدرت دارد . محبت ندیده و محبتی نیاموخته پس ابرازش هم نمی کند و راهش را هم نمیداند.

گاه گداری با خریدن طلا برای همسرانش ابراز عشق میکند بی انکه بداند محبت کردن گاه تنها درخواندن یک بیت شعر خلاصه میشود و گاه در یک شاخه گل.

تا قیامت زیر چتر بزرگ اقا میماند حتی اگر تمام زندگی اش به سرگردانی و چه کنم چه کنم ها بگذرد.

فرهاد اماارام است همان مرد ایده ال های زنانه. شعر میگوید, سیاست میداند. مبارز است , ادبیات میخواند, گریه میکند .,جا نمیزند ,کتک بخورد_ کتک میزند .کنایه بشنود _کنایه میزند. همه این کارها را میکند در حالی که ارام است عصبی نمیشود داد و فریاد نمیکند به ادم هاعشق می ورزد رسم رفاقت میداند 

فرهاد همان مردیست که باید باشدهمان مردی که هر جامعه ای برای اصلاح خود به وجودش نیاز دارد.

شهرزاد اه از این شهرزاد 

تمام تصور ذهنی زیبا از یک دختر ایرانی .

هستند که اگر نباشند ظلم بسیار است بر جامعه زنان ایران.

اما وجود ذهنی و خیالی اش در رویا های دخترکان ایرانی بیشتر از وجود و حضور عینی و واقعی ش است .

دختری که بتواند روی پایش بایستد تصمیم بگیرد بدترین شرایط را مدیریت کند صحنه باخته را به نفع خود بازسازی کند . 

قدرت بیان داشته باشد و اختیار اشک چشمانش در دست عقلش باشد.

دختری که سرنوشتش را کودتای 28 مرداد رقم زد اما یک تنه در برابر این طوفان ایستاد درست در تمام ان هزار و یک شب که شهرزاد قصه گوی قباد دیوان سالار بود و یا ان زمان که حرف مردم را پشت سرش انداخت و برای زندگی و زنده بودن ارزش قایل شد و بی ترس و واهمه از فردا, به امروزش فکر کرد و تصمیم گرفت.

 

شهرزاد را قضاوت کردن سخت است. 

در اینده از ما چه میگویند؟؟؟.

 

 

 

نوشته شده در اردیبهشت95 

پایان فصل اول سریال شهرزاد

 

منبع اصلی مطلب : جامعه ی من
برچسب ها : شهرزاد ,تمام ,سیاست ,زندگی ,محبت ,داشته ,داشته باشد ,بدترین شرایط ,تاثیر سیاست
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : شرحی کوتاه بر قصه های شهرزاد


ارام ,زمان ,باشی ,مادر ,پسرم ,دنیا ارام

فردا دنیا ارام می شود.

:: فردا دنیا ارام می شود.
ارام ,زمان ,باشی ,مادر ,پسرم ,دنیا ارامپسرم من بیدارم. 

اینجا در هر گوشه ای از جهان جنگ در گرفته است. 

همه چیز به نام دین اغاز میشود اما تنها انسانیت است که لگدمال می شود. 

پسرم بخواب. اینجا مادر با دلی پر ز اشوب و چشمی نگران بیدار است. 

اینجا اسمان سیاه و تاریک است .

اما تو نترس مادر. 

پسرکم,نترس و شجاع باش.

تو اگر امروز در این دنیایی برای انکه چراغی باشی در این تاریکی, گرمایی باشی برای قلبهای یخ زده, امیدی باشی در زمان نا امیدی.

پسرم , پسر خوب من ! 

همیشه شب باقی نمی ماند 

فردا دوباره خورشید طلوع می کند دوباره همه جا پر ز ارامش می شود. 

دنیا ارام می شود مادر . 

فقط لازم است زمان بگذرد.

زمان بی منطق ها را منطقی و تندرو ها را ارام می کند حتی اگر به قیمت عمر و جوانی من بگذرد. 

دنیای تو زیبا خواهد بود ,من جوانی ام را به این امید و ارزو می گذرانم.

 

 

شب کودتا در ترکیه  

ل. خ

منبع اصلی مطلب : جامعه ی من
برچسب ها : ارام ,زمان ,باشی ,مادر ,پسرم ,دنیا ارام
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : فردا دنیا ارام می شود.


اموزش حفظ محیط زیست

:: اموزش حفظ محیط زیست
متن اول:

یه عالمه زباله 

با خرده های شیشه,

ریخته کنار دریا

بازم مثل همیشه

یواش تو ساحل میرفت

لاکی سبز و خسته

یک دفعه پاش زخمی شد

باشیشه شکسته!!!(1)

 

متن دوم:

نیکوست که از شیشه اتومبیل , زباله ( حتی زباله های کوچک)را به بیرون پرتاب نکنیم.(2)

 

عجب نسلی شده ایم ما .

همزمان با فرزندان خردسالمان تحت تعلیم رفتار های اجتماعی واموزش رعایت هنجارهای زیست محیطی هستیم. 

 

1_خیابونهای شهر ما_ منصوره عرب خراسانی _ انتشارات اوای باران

2-تابلوی تبلیغاتی نصب شده در سطح شهر

منبع اصلی مطلب : جامعه ی من
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : اموزش حفظ محیط زیست


دریا ,جزیره ,قایق ,ساحل ,خواهم ,میان ,شگفت انگیز ,آنکه جزیره ,میان دریا

#طبیعت#ایران#آیندگان#2

:: #طبیعت#ایران#آیندگان#2
دریا ,جزیره ,قایق ,ساحل ,خواهم ,میان ,شگفت انگیز ,آنکه جزیره ,میان دریا20 سال پیش اردیبهشت ماهی و جمعه روزی ،پدر که هنوز گرد بیماری برتنش نبود و سرحالتر بود و بانشاط تر ،من و خواهرم و مادرم را به تفریحی یک روزه و شگفت انگیز مژده داد .

بهار بود اما همچنان هوا سوز خود را داشت که به ساحل دریا رفتیم . قبل از رسیدن دوست پدر ،پدر نقطه ای دور دست در میان دریا را نشانمان داد و گفت آن درخت ها را میبینی؟آن دو خط جدا از هم که درخت ها در آن رویده اند؟میخواهیم به آنجا برویم. اول به اینجا (خط سمت چپی)و دفعه ی بعد به آنجا(خط سمت راستی)

دوست پدر قایق ران بود با آمدن او سفر شگفت انگیز یک روزه ی دوران کودکی من با قایق موتوری آغاز شد

. کوبیده شدن کف قایق به سطح آب دریا و پرتاپ شدن نیم متری یک کودک به هوا ،پاشیدن قطرات آب دریا همچون قطرات باران بر روی لباس و دست های کوچک کودکی ام من را به اوج هیجان و لذت می رساند.

پدر به قایق ران گفت در وسط دریا قایق را نگه دارد و موتورش را خاموش کند . تا چشم کار می کرد آب بود و آسمان آبی که حالا به دریا وصل شده و ما در یک قدمی اش بودیم.

شهرم از دور پیدا بود و آن سوجزیره ای شگفت انگیز

قایق ران موتور قایقش را روشن کرد و و حرکت به سوی جزیره ادامه یافت

باور کردنی نبود هاکل برفین و آن کلجی و پارو اش برایم زنده شده بودند.

به ساحل جزیره رسیدیم خدای من، خانواده ی ارنست شده بودیم .جزیره،پراز گوش ماهی بود .پر ازبوته های تمشک وحشی. پر از درخت های انار،پر از پرنده های کوچک و بزرگ . آب دریایی که خودش را به ساحل میکوبید .

مادرم مقدمات ناهار را فراهم میکردو و من و خواهرم آزادو رها به این سو و آن سو میدویدم و در جستجوی صدف های بزرگ و کوچک و سنگهای رنگی صاف و صیغل خورده در میان امواج بر ساحل نشسته ی دریا. آن روزیک بطری پیدا کردیم و پرش کردیم از صدف و یک برگ بزرگ که رویش با چوبی نازک و نوک تیز نوشتیم (کمک،ما در جزیره هستیم) و آن را به اب انداختیم.هرچند بطری از ما دور نمیشد و دوباره با جریان آب به یک قدمی ما می آمد اما خوب ما رابینسون کروزبودن را تجربه کردیم

غروب آن روز خورشید در نگاهمامن بزرگتر و باعظمت تر از هر روز بود آن روزخورشید به پشت کوه نرفت بلکه در جلوی چشمانمان به میان دریا فرو رفت

خاطره زیبا آن روز هیچ وقت از خاطرم نخواهد رفت.

پسر کوچکم !

مانند پدرم ،تورا روزی سوار قایقی خواهم کرد و خواهم برد به پشت دریاها

.آن روز دور نیست.زودتر از آنکه جزیره هم بازیچه ی سیاست های ما ادم بزرگ ها شود.

قبل از آنکه جزیره هم مانند دریای شهرمان اینگونه بی آب و حیات گردد.

تورا خواهم برد. و در آنجا باهم درخواست کمکمان را نه با بطری که با گلویمان و با همه ی وجودمان فریاد میزنیم که شاید کسی به کمک اید از این همه نابودی های طبیعت و نیست شدن ها ی دریا .کمکی برای جزیره

تو را خواهم برد

.باشد که این جزیره خاطره مشترک میان نسل ها ی خانواده گردد.

پشت دریاها شهری ست که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.

پشت دریاها جزیره ایست که بهشت کودکی ام بود کاش میانکاله و آشوراده بهشت باقی بمانند برای پسرکم و برای نسل های آینده.

منبع اصلی مطلب : جامعه ی من
برچسب ها : دریا ,جزیره ,قایق ,ساحل ,خواهم ,میان ,شگفت انگیز ,آنکه جزیره ,میان دریا
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : #طبیعت#ایران#آیندگان#2


دریاچه ,ترانه ,گوید ,مهتاب

#طبیعت#ایران#آیندگان#1

:: #طبیعت#ایران#آیندگان#1
دریاچه ,ترانه ,گوید ,مهتابمهتاب می گوید :دست ترانه را می گیرم ،کنار دریاچه قدم می زنیم و برایش از سالهای کودکی ام می گویم. ترانه 4سال دارد اما به دقت به حرف های مادرش خوش می دهدو خیره می شود به آب دریاچه که در دور دست ها پیداست. مهتاب می گوید برای ترانه تعریف می کنم که: بابابزرگ من و خاله ها و دایی را می آورد اینجا با هم آب تنی می کردیم . روز های تعطیل با مادرم ،مامان بزرگم،می اومدیم اینجا و پاهامونو با گل و لجن دریاچه می پوشوندیم .ترانه می پرسد :مامان گل بازی میکردی ؟ مهتاب می خندد و می گوید :اره،گل بازی مهتاب می گوید فکرش را بکن !بچه بودم فکر می کردم مثل پدرو مادرم بچه ام را می آورم کنار دریاچه برای گردش اما حالا به روزی افتادیم که دختر 4ساله ام باید خاطرات مرا در ذهنش مرور کند .حالا باید برایش توضیح بدم که این ذرات ریز سفید که برشیشه ماشین می خورد و یا بر لباسهایمان می نشیند نمک است. نمک دریاچه ای که بر اب پیروز شده است. وقتی مادر بزرگم فوت کرد دریاچه مکانی بود برای تداعی خاطراتمان با او. فکر کن اگر دریاچه زنده بود مادربزرگ مادرم،مامان بزرگم،مادرم،من،ترانه..... دریاچه می شد نقطه اشتراک میان ما. این ها فقط دریاچه را نابود نکردند زندگی اجتماعی ما ارومیه ای ها را خراب کردند. خاطرات مشترک میان نسل ها را نابود کردند.

منبع اصلی مطلب : جامعه ی من
برچسب ها : دریاچه ,ترانه ,گوید ,مهتاب
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : #طبیعت#ایران#آیندگان#1